رضا قلى خان ( هدايت )

689

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

مطبخ نماند * صليب مسيحى و موسخ نماند موسه بر وزن بوسه زنبور را كويند موسيجه مرغيست شبيه بفاخته مولوى معنوى كفته اكر موسى نيم موسيجه هستم * درون سينه موسيقار دارم امامى هروى كفته سرو در حالت است از آنكه نواخت صوت موسيجه ساز موسيقار و موسيقار مرغيست كه از سوراخهاى منقارش آوازهاى كوناكون برآيد كويند موسيقى از آن ماخوذ است شيخ عطار كفته فيلسوفى بود و دمسازش كرفت * علم موسيقى ز آوازش كرفت موسير سيريست كوهى كه از آن آچار سازند و در سركه پرورند و با طعام خورند و موكوه را كويند چنان كه مرد تارك دنيا و مرتاض كه در لوه بسر مىبرد مؤبد كويند و آن را كلاسير نيز كفته‌اند زيرا كه كلا بمعنى كوه و پشته آمده و به عربى آن را ثوم الحيّه و بيونانى سقور ديون خوانند موش معروفست و نام شهرى نيز بوده ببلاد جزيره و به آن منسوبست صحرائى و جلال الدّين خوارزم شاه هنكام محاصره اخلاط در آن صحرا با سپاه شام و روم محاربه كرده موش‌خوار زغن را كويند كه غليواج باشد و او موش كيرد چنان كه حكيم ناصرخسرو كفته نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود * كه موشخوار غليواژ نيز پر دارد موش‌كر با اول مضموم و واو مجهول پيرزنى باشد كه چون كسى بميرد او در ميان زنان نشسته چندان صفات آن مرده را بكويند كه زنان بكريند و اين در حقيقت مويه‌كر است موش كور خفاش را كويند چنان كه سعدى كفته ز خورشيد پنهان شود موش كور و آن را هم موشك كور كويند و هم او كفته نور كيستى فروز چشمه هور * زشت باشد به چشم موشك كور موغ بمعنى همان مغ است و كفته‌اند با قبله آتشين چو موغند * و ز آتشهات در فروغند موغان نام شهريست بآذربايجان منسوب بموغان بن تورد بن سام بن نوح و حدود ولايتش بارمن و آذربايجان و بحر خزر پيوسته كويند شهر مغان بوده آنكاه كه اسفنديار بترويج مذهب زردشت مىرفت آنجا را آباد كرد و مغان را جاى داد و در تابستان چمن موغان معدن ماراست و در زمستان كلزار است چنان كه شيخ نظامى در باب شيرين كفته بفصل كل بموغانست جايش موك بواو معروف بمعنى ميش است و در برهان بمعنى نيش آمده موكان بفتح اوّل و سكون ثانى و نون در آخر نام قريهء از قراى بخارا است كه تا شهر پنج فرسخ فاصله دارد بر طرف راست راه بيكند و در ميانه آن و ميانه راه سه فرسخ مسافت است موكده بر وزن موصده بمعنى مطلق است كه در مقابل مضاف باشد و تفصيل آن در سبك حذيه كذشته مول بواو مجهول بر وزن غول مردى بيكانه كه زن ديكرى با او سرى پيدا كند مولوى كفته آن زنك مىخواست تا با مول خويش * برزند در پيش شوى كول خويش ديكر بمعنى بودن و درنك و تاخير و مول مول يعنى باش باش مولوى كفته براى تو مهان در انتظاراند * سبكتر رو چرا در مول مولى ديكر بمعنى بازكشت و مولامول بمعنى تاخير از پى تاخير و موليدن يعنى درنك كردن و ممول يعنى درنك مكن نريمان بشد شاد كفتا ممول و در فرهنك بمعنى ناز و غمزه و بمعنى حرامزاده نيز آورده مولتان بضم اوّل شهريست ميان قندهار و لاهور و آن را ملتان بر وزن سلطان نيز كويند و از ولايات سند است فرخى كفته بمولتان شد و در ره هزار قلعه كرفت * كه هر يكى را صد باره بود چون خيبر و آن ولايت از اقليم سيم و در اين سنوات بيست هزار باب خانه و عمارت در آن آباد است در يك‌فرسنكى آن شهر رودى عظيم جاريست و اصل اين اسم مول تهان بوده و مول بهندى اصل باشد و تهان مكان است مولنجه بواو مجهول و لام مفتوح و نون ساكن و جيم عربى كرمى كه در ميان جو و كندم افتد و آن را شپشه نيز كويند مولو بضم اول و سيّم و هر دو واو معروف شانگى يا نيگى كه جوكيان و كشيشان بر لب نهاده بنوازند خاقانى كفته مرا نپسند اندر كنج نمارى * شده مولوزن و پوشيده چوخا مومول بضم هر دو ميم علّتى است كه در چشم پيدا مىشود موم اسم فارسى شمع است موميائى آن را موم آئين نيز كويند زيرا كه چون از كان برآرند مانند موم نرم است و بهترين معادن در فارس ولايت